چند روز پیش، پس از مراجعه به بیمارستان برای آزمایشی ساده، با سیستم نوبتدهی عجیبوغریبی مواجه شدم. عجیبوغریب نه از بابت نوآورانه بودن، بلکه برای استفاده نادرست از نوآوری. برای کاری که میشد با سامانهای یکپارچه و تجمیع اطلاعات در کمتر از ۶۰ ثانیه انجام شود، سه سامانه مختلف، رویهمرفته در حدود ۲۰ دقیقه از زمان من را هدر داد. بهعنوان کسی که دستی در آتش فناوری هم دارد، به این فکر میکردم که آیا این اتلاف ناشی از ضعف سیاستگذاری یا نابهینگی خدمات دولتی است یا نه، که با بهیاد آوردن چند مورد از خدمات خصوصی، دیدم که فضای کسبوکارهای خصوصی هم فرق زیادی با خدمات دولتی ندارند.
قراردادهای بی نتیجه
نوآوری تقریباً در هیچ صنعتی نتوانسته است تاثیر چندانی در متغیرهای کلان اقتصادی داشته باشد؛ در صنایع مادر که دیگر وضع بدتر است. سالانه دهها تفاهمنامه و قرارداد بین دانشگاهها و صنایع مختلف منعقد میشود، اما نتیجه بسیاری از آنها چندان دلگرمکننده نبوده است.
شاخصهای بهرهوری سرمایه (ICOR) و بهرهوری نیروی کار (ILOR)، سالهاست که اگر کاهش پیدا نکرده، حتما در جا زده است. آن دسته از بنگاههای خصوصی هم که وارد فضای نوآوری شدهاند، معمولاً از هزینههای سرسامآور آن و به نتیجه نرسیدن پژوهشها و مطالعات شکایت میکنند.
مشکل چیست؟
مشکل دقیقاً کجاست؟ آیا عدم شناخت مساله است؟ قطعا نه. از هر کسی در هر صنعتی بپرسید، معمولا مشکل را برایتان تشریح میکند و احتمالا «راهحل عمومی» را هم در اختیار شما قرار میدهد. منظورم از راهحل عمومی، راهحل عام مسالهای مشخص و خاص است. یعنی احتمالا همه میدانیم که در مورد همان مساله بیمارستان و سیستم نوبتدهی، سامانهها باید یکپارچه شود. یا در مورد معادن، میدانیم که باید خطرات جانی فرآیند اکتشاف را با استفاده از روباتها و اینترنت اشیا به حداقل رساند. اما اینجا ما فقط صورت مساله را کمی بیشتر تشریح کردهایم. هنوز راهحلی خاصی برایش نداریم.
اجازه میخواهم توضیحاتم را کمی ملموستر کنم: ما به جای فایلهای پاورپوینت تشریح مساله، به اکسلهای تشریح فرآیند حل مساله نیاز داریم. یعنی اگر قرار است مساله را حل کنیم، باید بدانیم منابعمان از کجا تامین میشود، کجا قرار است این منابع را هزینه کنیم، به چه تخصصهایی نیاز داریم، نتیجه کار قرار است چه تأثیری بر منابع و مصارف من داشته باشد، مهمتر از همه اینکه قرار است چه آوردهای برای محیط زیست، جامعه، بهرهوری، کیفیت محصول و … داشته باشد.
چه کسی قرار است کارهایی را که ما را از نقطه الف به نقطه ب میرساند، انجام دهد؟ چرا اغلب کسانی که این مسیر را رفتهاند، از هزینههای آن و فرآیندهای پر پیچ و خمش نالاناند؟ پرسش اساسیتر اینکه: اصلا چرا با وجود دهها تفاهمنامه میان صنعت و دانشگاه، همچنان هر یک بیتوجه به دیگری راه خود را میروند؟ چرا نه یافتههای علمیمان مورد استفاده صنعت قرار میگیرد و نه صنعت مراجعه چندانی به علم میکند؟
فکر میکنم ما با حلقهای گمشده مواجهیم که رابط میان این دو باشد. حلقهای که هم بتواند نیازهای صنعت را بسنجد و هم بتواند آنچه را که صنعت میخواهد به محصول تبدیل کند. اگر همان فایل اکسل را مجدداً در نظر بگیریم، مهمترین مشخصه آن این است که به ما میگوید قرار است سود عمومی من از محل این تغییر چقدر باشد (آنچه که در میان متخصصان سرمایهگذاری به الگوی کسبوکار business model مشهور است).
ازآنجاکه بیشترین محل هزینه چنین پروژههایی در گامهای اولیه مربوط به منابع انسانی و تحقیق و توسعه است، بنابراین گردهمآوردن گروهی از متخصصان، از بیشترین اهمیت برخوردار است. الگوی کسبوکار کاملاً مشخص است: استارتآپ استودیو بهعنوان ارائهکننده خدمات تحقیق و توسعه به صنعت. دیگر نیازی نیست که کسبوکارها خود بهدنبال توسعه محصولاتشان باشند، بلکه کافی است مساله را به استارتآپ استودیوها اعلام کرده و با مشخص کردن سررسید زمانی و شاخصهای کلیدی عملکرد (KPI)، با هزینهای به مراتب کمتر، محصول خود را توسعه، یا بهرهوری تولید کالا یا خدمات خود را افزایش دهند.
این موضوع بهویژه در بخشهای خاصی از صنعت که با IT و ITC و اینترنت اشیا طرفاند، از اهمیت خاصی برخوردار است. برخلاف تصور ما، بسیاری از راههایی که فکر میکنیم باید پیموده شود، پیش از این پیموده شده. فقط کافی است گروهی که این راه را پیموده اند بیابیم و از تجربیاتشان بهرهمند شویم.
رسول قنبری / کارشناس اقتصاد نوآوری منبع: دنیای اقتصاد